تبليغاتX
مثل غزل
کاش الان اینجا بودم:

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:24 توسط احمدبهنامی |

داشتیم غزلیات عطار رو که میراث پدر بزرگمان است تورق می کردیم رسیدیم به این غزل:

دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرد تاوان از که جوید
دریغا نیست همدردی موافق که بربخت بدم خوش خوش بموید
مرا گفتی که ترک ما بگفتی به ترک زندگانی کس بگوید ؟
کسی کز خوان وصلت سیر نبود چرا باید که دست از تو بشوید
ز صد بارو دلم روی تو بیند ز صد فرسنگ بوی تو ببوید
گل وصلت فراموشم نگردد وگر خار از سر گورم بروید
غم درد دل عطار امروز چه فرمایی بگوید یا نگوید

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:22 توسط احمدبهنامی |

اول:یه چیزایی هس که باید بهت بگم واگه نیای و نگم تا ده یا بیس سال آینده

می مونن وعذابم میدن(این جمله از من نیست از مرتضی مصلحه گناهش هم

گردن خودش!)

دوم:اس.ام.اس دادم به کیارش شیخ الاسلام-حفظه الله-وپرسیدم:"کارایی که

انجامش از طرف دیگران کاملن عادیه اگه توسط اونی که دوسش داری انجام

بشه خیلی آزارندس؟"وایشون هم لابد چون شارژ نداشت با موبایل مرتضی مصلح

جواب فرمود:"بله"(بله وبلا!)

سوم:اس.ام.اس دادم به شهریار خسروی-دامت توفیقاته-وگفتم:"خیلی سخته دلت

واسه یکی تنگ شه ونتونی بهش بگی"جواب مرقوم فرمود:"آتیشم می زنی مرد!"

چهارم:نیچه فرموده است:"هر آنچه به واسطه عشق صورت می گیرد همواره

فراسوی نیک وبد است"

می خواستم بیشتر بنویسم وقت نیس!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 18:58 توسط احمدبهنامی |

مرا به ديدن جسماني تو هيچ نيازي نيست

چنان پرم از تو چنان پر که بيشتر شبيه شوخي زيبايي هستم

و عصر باز خانواده بينايي به خواستگاري ام آمد

وَ خواستگار ، جوان وَ شق و رق ، وَ گل به دست ، که من گفتم

شما که ريش مرا ديده ايد

وَ مادرم گل ها را گرفت ، گذاشت در گلدان وَ گفت چرا با جوان عاشق، شوخي ؟

وَ چادرش را به روي شانه اش انداخت وَ شربت و شيريني گرفت ، وَ لبخند زد

چنان پرم از تو که ديگر

وَ خواستگار بي مقدمه فرياد زد ، قلم وَ کارت بلانش وَ مهر !

وَ گريه کرد     دلم سوخت چون که عاشق بود

وَ مادرم گفت، مسئله پيچيده است، جهيزش حاضر نيست

برادر بزرگترش رفته هند که طوطي و  بودا بياورد

وَ خواستگار نامه ي از کنسول فرانسه به من داد که در اصفهان سفر مي کرد

وَ عينک و، کلاه خود به سر داشت

وَ خواهر کوچکترم که از لاي پرده مي خنديد، چه ناز بود! هنوز سيم به دندان داشت

و صورت پدر خواستگار در آيينه، انعکاس عينک و ابرو بود

و چشم هايش را به صورت من بيچاره دوخته بود      وَ هيز بود

ومن بلند شدم،  اُريب  توي آينه رفتم

و از هزار بندر و درياچه عبور کردم

و بادبان هاي کشتي ها را به نام تو افراشتم

و رفتم از دکلي بالا ، نشستم آن سر

و بوي دريا مي آمد و عطر ناي نهنگان عاشق را نسيم مي آورد

و خواستگار که شکل بحر خزر بود پيش آمد، تمام ساحل و جنگل را به دست داشت

و گريه کرد      و فرياد زد      شبيه من

پُرَم من از تو چنان پُر که ديگرم به ديدن جسماني تو هيچ نيازي نيست

و رفت

و مادرم که چشم نامحرم را دور ديد، چادرش را برداشت

و روي عرشه ي کشتي به رقص در آمد

بقيه برگشتند 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:30 توسط احمدبهنامی |