تبليغاتX
مثل غزل
تا صورت پیوند جهان بود، علی بود تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود شاهی که ولی بود و وصی بود، علی بود سلطان سخا و کرم و جود، علی بود هم آدم و هم شیث هم ایوب و هم ادریس هم یوسف و هم یونس وهم هود، علی بود هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس هم صالح پیغمبر و داوود، علی بود در ظلمت ظلمات به سرچشمه حیوان هم مرشد و هم راهبر خضر، علی بود داود که میساخت زره با سر انگشت استاد زره ساز به داود، علی بود مسجود ملایک که شد آدم ز علی شد در قبله محمد بد و مقصود، علی بود آن عارف سجاد که خاک درش از قدر بر کنگره عرش بیفزود، علی بود هم اول هم آخر و هم ظاهر و باطن هم عابد و هم معبد و معبود، علی بود وجهی که بیان کرد خداوند در الحمد آن وجه بیان کرد و بفرمود، علی بود عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت آن نطق و فصاحت که در او بود، علی بود آن لحمک لحمی بشنو تا که بدانی آن یار که او نفس نبی بود، علی بود موسی و عصا و ید بیضا و نبوت در مصر به فرعون که بنمود، علی بود چندانکه در آفاق نظر کردم و دیدم از روی یقین در همه موجود، علی بود خاتم که در انگشت سلیمان نبی بود آن نور خدایی که بر او بود، علی بود آن شاه سرافراز که اندر شب معراج با احمد مختار یکی بود، علی بود سر ّ دو جهان پرتوی انوار الهی از عرش به فرش آمد و بنمود، علی بود آنجا که جوی شرک نماید به حقیقت آن عارف و آن عابد و معبود، علی بود جبریل که آمد زبر خالق بی چون در پیش محمد شد و مقصود، علی بود آنجا که دویی شرک بود در ره توحید میدان که یکی بود که مسجود، علی بود محمود نبودند مر آنها که ندیند کاندر ره دین احمد و محمود، علی بود آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن کردش صفت عصمت و بستود، علی بود این کفر نباشد، سخن کفر نه اینست تا هست علی باشد و تا بود، علی بود آن قلعه گشایی که در قلعهء خیبر برکند به یک حمله و بگشود، علی بود آن شاه سرافراز که اندر ره اسلام تا کار نشد راست نیاسود، علی بود آن شیر دلاور که برای طمع نفس بر خوان جهان پنجه نیالود، علی بود هارون ولایت ز پس موسی عمران بالله که علی بود علی بود، علی بود این یک دو سه بیتی که بگفتم به معما حقا که مراد من و مقصود، علی بود سرو دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان شمس الحق تبریر که بنمود، علی بود شعر از مولانا

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:24 توسط احمدبهنامی |

هنوز بیشتر از هفت ماه از آشناییمان نگذشته بود که تو رفتی سید .رفتنت هم مثل بودنت بود آرام

آن قدر که کمتر کسی فهمید. پروازت بهاری بودومن نمی دانم چرا الان به یادت افتادم شاید برای

اینکه پاییز برای من همیشه فصل آشنا شدن است.

تو نشسته بودی در خانه ات.خانه ای که به تازگی صاحب آن شده بودی بعد از آن همه آوارگی

وکسی چه می دانست تورا تازه از دانشگاه آزاد"مستعفی"کرده اند.هیچ کس نمی دانست حتی

همه مدعیان اصلاح طلبی.

وما هشت تن بودیم تو شعر خواندی و بعد ما.سید!من هیچوقت به تو نگفتم شعرهای دفتر اولت

خیلی بدند خیلی!ولی چه اهمیتی داشت وقتی تو از معدود "انسان"هایی بودی که پا روی

زمین گذاشته بودند وشاید زمین هنوز حسرتشان را می خورد.

خیلی تنها شده ام سید! خیلی!یعنی باز هم می توانم شما را ببینم؟شما سه یار قدیمی که

درد کشیدید و بتاوان بی دردی مرا و صدها تن مثل مرا دادید!وبه فاصله سه سال هر سه رفتیدانگار

تاب دوری همدیگر را نداشتید و من چه توانی دارم که هنوز مانده ام.

خیلی آدم بدی شده ام سید.شاید اگر تو بودی من اینقدر آدم بدی نمی شدم .

زیاده عرضی نیست...فقط این را برای آن دودوستت بخوان:

برای بردن این دل دوباره برگردید!

سوار مرکب ابر بهاره برگردید!

ز یاد بردم اگر پر و بال سوخته را

برای سینه ی تنگم چه چاره؟!برگردید

مگر فتاده ام از چشم مهربان شما

مگر شده دلتان سنگ خاره؟برگردید...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 8:57 توسط احمدبهنامی |

کاش الان اینجا بودم:

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:24 توسط احمدبهنامی |

داشتیم غزلیات عطار رو که میراث پدر بزرگمان است تورق می کردیم رسیدیم به این غزل:

دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرد تاوان از که جوید
دریغا نیست همدردی موافق که بربخت بدم خوش خوش بموید
مرا گفتی که ترک ما بگفتی به ترک زندگانی کس بگوید ؟
کسی کز خوان وصلت سیر نبود چرا باید که دست از تو بشوید
ز صد بارو دلم روی تو بیند ز صد فرسنگ بوی تو ببوید
گل وصلت فراموشم نگردد وگر خار از سر گورم بروید
غم درد دل عطار امروز چه فرمایی بگوید یا نگوید

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:22 توسط احمدبهنامی |

اول:یه چیزایی هس که باید بهت بگم واگه نیای و نگم تا ده یا بیس سال آینده

می مونن وعذابم میدن(این جمله از من نیست از مرتضی مصلحه گناهش هم

گردن خودش!)

دوم:اس.ام.اس دادم به کیارش شیخ الاسلام-حفظه الله-وپرسیدم:"کارایی که

انجامش از طرف دیگران کاملن عادیه اگه توسط اونی که دوسش داری انجام

بشه خیلی آزارندس؟"وایشون هم لابد چون شارژ نداشت با موبایل مرتضی مصلح

جواب فرمود:"بله"(بله وبلا!)

سوم:اس.ام.اس دادم به شهریار خسروی-دامت توفیقاته-وگفتم:"خیلی سخته دلت

واسه یکی تنگ شه ونتونی بهش بگی"جواب مرقوم فرمود:"آتیشم می زنی مرد!"

چهارم:نیچه فرموده است:"هر آنچه به واسطه عشق صورت می گیرد همواره

فراسوی نیک وبد است"

می خواستم بیشتر بنویسم وقت نیس!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 18:58 توسط احمدبهنامی |

مرا به ديدن جسماني تو هيچ نيازي نيست

چنان پرم از تو چنان پر که بيشتر شبيه شوخي زيبايي هستم

و عصر باز خانواده بينايي به خواستگاري ام آمد

وَ خواستگار ، جوان وَ شق و رق ، وَ گل به دست ، که من گفتم

شما که ريش مرا ديده ايد

وَ مادرم گل ها را گرفت ، گذاشت در گلدان وَ گفت چرا با جوان عاشق، شوخي ؟

وَ چادرش را به روي شانه اش انداخت وَ شربت و شيريني گرفت ، وَ لبخند زد

چنان پرم از تو که ديگر

وَ خواستگار بي مقدمه فرياد زد ، قلم وَ کارت بلانش وَ مهر !

وَ گريه کرد     دلم سوخت چون که عاشق بود

وَ مادرم گفت، مسئله پيچيده است، جهيزش حاضر نيست

برادر بزرگترش رفته هند که طوطي و  بودا بياورد

وَ خواستگار نامه ي از کنسول فرانسه به من داد که در اصفهان سفر مي کرد

وَ عينک و، کلاه خود به سر داشت

وَ خواهر کوچکترم که از لاي پرده مي خنديد، چه ناز بود! هنوز سيم به دندان داشت

و صورت پدر خواستگار در آيينه، انعکاس عينک و ابرو بود

و چشم هايش را به صورت من بيچاره دوخته بود      وَ هيز بود

ومن بلند شدم،  اُريب  توي آينه رفتم

و از هزار بندر و درياچه عبور کردم

و بادبان هاي کشتي ها را به نام تو افراشتم

و رفتم از دکلي بالا ، نشستم آن سر

و بوي دريا مي آمد و عطر ناي نهنگان عاشق را نسيم مي آورد

و خواستگار که شکل بحر خزر بود پيش آمد، تمام ساحل و جنگل را به دست داشت

و گريه کرد      و فرياد زد      شبيه من

پُرَم من از تو چنان پُر که ديگرم به ديدن جسماني تو هيچ نيازي نيست

و رفت

و مادرم که چشم نامحرم را دور ديد، چادرش را برداشت

و روي عرشه ي کشتي به رقص در آمد

بقيه برگشتند 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:30 توسط احمدبهنامی |